*** عرشیا ***

خاطره زایمان

1394/1/13 15:52
نویسنده : مامان عرشیا
993 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مامانی عزیزم امدم تا خاطره زایمانم را برات بنویسم .

گلم صبح روز جمعه من وبابایی ومادرجون رفتیم بیمارستان برای کارهای تشکیل برونده وبقیه کارها دکتر بیهوشی هم ساعت ١ظهر بهمون نوبت دادن وبعد از کارهای بیمارستان .قرار شد ساعت ٨ شب من برم وبستری بشم وامدیم خونه ویه شام سبک خوردم وساعت ٧بود رفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم پرستار فشارخونم را گرفت که بالا بود روی ١٤ بود وگفت بخاطره استرسه باید یکی دوساعت بخوابی بعد دباره فشارت را بگیریم وبعد بردنم توی یه اتاق دیگه وبرای اخرین بار صدای قلبت رااز توی شکمم شنیدم قربونت برم وگفت خوبه بعد ٢ بار ازم خون گرفتن وبهم سرم وصل کردن وگفتن برم بخوابم واروم باشم تا فشارم بیاد پایین .راستی نذاشتن اون شب مادرجون پیشم بمونه ومن خودم تنها بودم ولی مامانه خاله ازاده توی بیمارستان بستری بود وخاله  چند بار امد پیشم .اون شب اصلا نتونستم بخوابم همش صلوات میفرستادم ودعا میکردم که سالم باشی وزایمان خوبی داشته باشم .وقتی صدای اذان صبح را شنیدم یه دفعه گریم گرفت ودیگه نتونست جلوی خودم را بگیرم خیلی میترسیدم .خلاصه صبح قرار بود ساعت ٨ دکتر بیاد که نمیدونم کجا بودکه ساعت ١٠ امد ومنو ساعت نه ونیم اماده کردن برای رفتن به اتاق عمل خیلی میترسیدم وهمش گریه میکردم ونمیتونستم با کسی حرف بزنم وبابایی ومادر جون تا در اتاق عمل باهام امدن من نیم ساعت هم توی اتاق عمل منتظر بودم تا دکتر امد بلافاصله بعد از امدنش منو برای عمل اماده کردن وبهم سند وصل کردن ودکتر روی شکمم وپاهام بهتادین ریخت ویه پارچه سبز روی شکمم گذاشت ویکی هم روی پاهام ویه پارچه هم جلوی صورتم کشیدن وبعد دکتر بیهوشی امد ویه امپول توی سرمم زد ودیگه نفهمیدم چیشد .

خیلی خوب بود من توی اتاق عمل بهوش امدم وقتی چشمهام را باز کردم همون پرستار که بالای سرم بود را دیدم وازش پرسیدم بچه ام کجاست وسالمه ؟که اونم گفت بچه ات سالمه خدا را شکر و بردنش توی بخش .ازش پرسیدم ساعت چنده ؟یه دفعه گفت وایی بچه ها بیایین ببینین چه باحاله وچه سوالهای می پرسه. وبهم گفت ساعت ١١است که بعد فهمیدم که شما ساعت ١٠.٢٠دقیفه بدنیا امده بودی .

عرشیای من باوزن ٣٤٧٠گرم وقد٤٨ودور سر ٣٧بادستان دکتر مریم حاجب به وسیله عمل سزارین در تاریخ ٢١/٠٨/٩٠ و١٢/١١/٢٠١١به این دنیا پا گذاشت.

بعد گذاشتنم روی یه تخت دیگه واوردنم توی بخش که یه کم احساس خفگی داشتم وبهم یه مخدر ومسکن زدن وبهتر شدم .وفتی اوردنم بیرون بابایی ومادرجون با دیدن من خیلی خوشحال بودن وبابایی امد پیشم وپیشونیمو بوسید وهمش نازم میکرد ومن هم همش میگفتم که عرشیا کجاست وبیارینش بیشم .بعد مادرجون شما را اورد پیشم ومن وقتی دیدمت سرت را بوسیدم وگذاشتنت زیر سینم تا شیر بخوری وتو هم ماشالا زودی شروع کردی به مک زدن قربونت برم تو پسر خیلی خوب وارومی بودی اصلا گریه نمیکردی فقط موقعی که شیر میخواستی .راستی موقعی هم که بدنیا امده بودی هم گریه نکرده بودی پرستار چند بار زده بود کف پاهات وبعد شما هم اولین گریه زندگیت را کردی گلم .خلاصه مامانی همه چیز خوب بود ودردم هم خیلی زیاد نبود وشب هم به کمک مادر جون از تخت امدم پایین وراه رفتم وصبح هم که دکتر حاجب امد ویزیتمون کرد گفت همه چیز خوبه ومیتونید برین خونه وحدودا ساعت ١بعد از ظهر بود که مرخص شدیم واقا عرشیا را اوردیم خونه .راستی بابایی هم زحمت کشیده بود وبرای شما یه دستبند ویه زنجیر ویه نمک طلا وبرای منم یه دستبند خوشگل ویه دسته گل خوشگل وبزرگی گرفته بود .مرسی بابایی

این هم از خاطره زایمان.مامانی بوسسسسس عزیزم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *** عرشیا *** می باشد