*** عرشیا ***

خاطرات تلخ و شیرین

پایان 29 ماهگی + سفرنامه یزد

سلام خوب من . شیرین زبون مامان ... نمی دونم چه جوری از خاطراتت ماهانه ات بنویسم که وقتی مرد شدی بدونی که چه روزهای قشنگی دوران کودکیت داشته ای.           عزیزم بعضی مواقع حرف هایی می زنی که من می مونم که این حرفهای بامزه را از کجا یاد گرفتی.چند روز پیش یه دفعه منو صدا کردی و گفتی مامان نگاه رنگین کمان .... واقعا رنگین کمان بود.به گمانم معنی رنگین کمان را از شبکه پویا می دونستی . وروجك شيطون من ، همه فعل ها را درست بيان ميكني اما چند از كلمات برات سخته مثل   کنترل تلویزیون ، كه به اون(کنکولول) می گی  به تصادف ،(تفادص ) به ليوان (ويلان ) ...
7 ارديبهشت 1395

عکسهای جدید عرشی کوچولو

سلام با عکسهای جدید عرشی کوچولو با یه غیبت طولانی مدت برگشتیم.تو این مدت بابایی درگیر یه معده درد شدید بودش و همش بیمارستان و دکتر بودش اینجا فروشگاهه شهرکه ما همداریم گلها را یه نیگاهی کنیم بریم هزارتایی کار داریم واللاااااااااااااا این عکسها مربوط به باغ انار و سیب عمه مامانی جونمه ...
16 فروردين 1395

دوسال ونیمگی عرشیا جون

عشقم  پسر عزیزم دوسال ونیمگیت با 12 روز تاخیر مبارک . اقا عرشیایی خیلی وقته نتونستم وبلاگتو اپ کنم چون درگیر زایمان ونینی داری بودم . ولی جبران میکنم واتفاقای مهم زندگیتو برات مینویسم یدونه من . عزیزم اجیت 9 بهمن بدنیا اومد وتو اجی دار شدی. روز زایمانم همش دلم پیش  تو بود .برای اولین بار یک روز ونیم ازت دوربودم وشب زایمانم تو پیش دایی شاهرخ وبابایی بودی منم دلم برا دیدنت ضعفففف میکرد تورو بابایی نتونست بیاره بیمارستان تا ببینمت ودیگه وقتی از بیمارستان مرخص شدیم وبرگشتیم دیدمت وبغلت کردم وبوستتت کردم خیلی گناه داشتی چون دیگه من همش مشغول مواظبت از پرنیا بودم وتو بیشتر پیش بابایی بودی وشبا هم پیش بابا میخوابیدی ر...
29 اسفند 1394

22 ماهگی گل پسرم

 سلام عزیزم . پسر خوشگلم ببخش یه مدت برات ننوشتم . گلم اولین چیزی که برات میخواهم بنویسم اینه که یه ابجی کوچولو داره برات میاد و تو این چند وقته من حالم خوب نبود ویارم زیاد بود واصلا حوصله نداشتم برا همین نمیتونستم بیام وبرات بنویسم وباید اینم بگم که بابای خیلی بهم کمک میکنه ودیگه بیشتر کارهات را خودش انجام میده که به من زیاد فشار نیاد واز همین جا بهش میگم که ممنونم عزیزمممم .راستی الان ابجت 18 هفته و4 روزه که توی شکم مامانیه وایشالا 14 بهمن میاد پیشمون . عزیزم باید بگم بخاطر ابجیت مجبور شدم تورا 1 تیر از شیر بگیرم وخدا را شکر تو هم مامانی را زیاد اذیت   نکردی والان دیگه شیر پاستوریزه میخوری . و اینکه تو اقا شد...
22 شهريور 1394

خاطره زایمان

سلام مامانی عزیزم امدم تا خاطره زایمانم را برات بنویسم . گلم صبح روز جمعه من وبابایی ومادرجون رفتیم بیمارستان برای کارهای تشکیل برونده وبقیه کارها دکتر بیهوشی هم ساعت ١ظهر بهمون نوبت دادن وبعد از کارهای بیمارستان .قرار شد ساعت ٨ شب من برم وبستری بشم وامدیم خونه ویه شام سبک خوردم وساعت ٧بود رفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم پرستار فشارخونم را گرفت که بالا بود روی ١٤ بود وگفت بخاطره استرسه باید یکی دوساعت بخوابی بعد دباره فشارت را بگیریم وبعد بردنم توی یه اتاق دیگه وبرای اخرین بار صدای قلبت رااز توی شکمم شنیدم قربونت برم وگفت خوبه بعد ٢ بار ازم خون گرفتن وبهم سرم وصل کردن وگفتن برم بخوابم واروم باشم تا فشارم بیاد پایین .راستی نذاشتن اون شب مادرجو...
13 فروردين 1394

شعري براي بچه هاي گل ايران زمين

دست دست دست دست میزنم با دستام پا پا پا پا می كوبم با دو پام خوش خوش خوش خوشحال و شاد و خندون داد میزنم آهای آهای من اینجام چه خوب چه خوب كه دست دارم هر چی بخوام ور می دارم پر میشم و تو باغچمون یه عالمه گل می كارم چه خوب چه خوب كه پا دارم هر جا بخوام پا می زارم یواش می رم یواش می آم آسه قدم ور می دارم آسه قدم ور می دارم دستاتو بیار جلو نون بیار و كباب ببر صحرا پر از گل شده باز گل بیار و گلاب ببر بیا با هم بازی كنیم یه پا عقب یه پا جلو گرگم و گله میبرم دنبال من بدو بدو ...
1 فروردين 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به *** عرشیا *** می باشد